داود بن علينقى وزير وظايف

102

سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )

دادم ، خيلى ترسيده بودند و عذرخواهى مىكردند . « عبدالقادر » قسم مىخورد كه من ناخوش بودم و الا با شما مىآمدم ، منزل را غير منزل ديشب گرفته بودند ، گرم‌تر بود ولى قد راست نمىشد ، نماز را نشسته خواندم ، با اينكه محفوظ بود ، اما باز هم سرد بود ، [ و بايد ] زير لحاف و اديال « 1 » خوابيد ، اگرچه از شدت خستگى و پا درد ، تا به صبح خوابم نبرد . صاحب خانه « حسن » نام داشت ، پسرش « حسين » زنش « فاطمه » ، هر دم سرِ ما منّت مىگذاشت كه من اسم خودم « حسن » ، و برادرم « على » و اسم زنم « فاطمه » و پسرم « حسين » است ، خادم « عبداللَّه عباس » كه در « طايف » مدفون است هستم ، در اين جا در اين موسم بقالى مىكنم ، « حاجى جعفر » گفته بود ، صاحب خانه طبيخى « 2 » عربى پخته بود ، عدس پلو بود ، چندان بد نبود ، ولى روغن آن به قدرى متعفن بود كه [ وقتى ] داخل اطاق كرد ، گفتم بيرون برو ، خود « حاجى جعفر » در كمال ميل خورد ، قدرى هم به صاحب خانه داد ، باقى را هم براى نهار خود نگاه داشت ، صبح برخاسته چائى خورده ، نماز خوانديم ، آن وقت نوبت صاحب‌خانه شد ، پول كرايه گرفت ، بخشش براى خودش و « حسين » و « فاطمه » گرفت ، آن وقت لباده « حاج جعفر » را هم برداشته بود و مىگفت به من ببخشيد ، كه من اسمم « حسن » است ! ! خروس سخن گو خروسى در اينجا ديده شد ، كه صبحى به لفظ فصيح ، « الصلاة » مىگفت ! حقير خيال كردم كه خيال است براى من حاصل شده ، ديدم اهل منزل هم ملتفت شده‌اند ، و « حاجى جعفر » هم ملتفت شده است ، خيلى فصيح از اول اذان تا اول آفتاب « الصلاة » مىگفت ، بدون شك و شبهه ! ! صبح روز دوشنبه غرّه ، اول آفتاب راه افتاديم ، تفصيل راه همان است كه نوشته شده است ، فقط چيزى كه بود سلوك مكارىها بهتر شده بود ، و از ترس با همه خوشرفتارى

--> ( 1 ) - پتو . ( 2 ) - غذاى پخته شده .